سلیمان (یکى از اصحاب امام رضا(ع): حضرت رضا(ع) در بیرون شهر، باغى داشتند. گاهگاهى براى استراحت به باغ مىرفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکى هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته مىشد و صداهایى گنگ و نا مفهوم از گنجشک به گوش مىرسید. انگار با جیک جیک خود، چیزى مىگفت.
امام علیه السلام حرکت کردند و رو به من فرمودند: «ـ سلیمان!... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمى به جوجههایش حمله کرده است. زودباش به آنها کمک کن!. ..
با شنیدن حرف امام ـ در حالى که تعجب کرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پلههاى لب ایوان برخورد کرد و چیزى نمانده بود که پرت شوم...
با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه مىگوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافى نیست؟!»
ای حجت حی دوران
یگانه وارث جد غریب رئوفت سلطان مطلق ارض طوس
به رافت و غربتش و شکوه و جلوه اش در بارگاه الهی و در قلوب دلشکستگان بارگاهش
عجز و بیچارگیمان در آشوب و پریشانی غیبت طویل و جانکاه زمانه ات که ذره ای از فشار و عقده های بیشمارقلب دریایی ات
نیست را مرهمی و فرجی یا ابا صالح !
مولای عزیزتر از جانم تاج افتخار خدمتت در این ظلمتکده که رنگ و زیور کاذب فریبنده اش به توفیق شما کم سو گشته ،اما از هر
سو مورد هجوم واقع گشته را، بر مشتاقان خدمتت به آرزوی خدمت در حضورت( به سان خادمان گردگیر بدست رضوی) تمام نما!
غافل مشو شاید خبری شد امشب
شاید که مبارک سحری شد امشب
شاید که بخاطر امام هشت------م
از یوسف زهرا خبری شد امشب
اللهم عجل لولیک الغریب الرئوف الفرج