از سوي ديگر وجود قرائن و شواهد فراوان در دههی اخير مؤيد اين واقعيت است كه برنامهريزان و كارگزاران فرهنگي كشور نيز رويكرد دوم را دربارهی رابطه ميان برنامهريزي و فرهنگ پذيرفتهاند و با تدوين متن سياست فرهنگي در دو برنامهی اول و دوم توسعه اجتماعي- اقتصادي كشور گامهاي عملي را در اين راه نيز برداشته اند. موضوع سخن عنايت به مقدماتي كه ذكر آن رفت، بيشتر معطوف به نگرانيهايي است كه در زمينهی رويكرد و برنامه ريزان نسبت به فرهنگ وجود دارد. به عبارت روشنتر در شرايطي كه كارگزاران فرهنگي كشور با تكيه بر راهبردهاي برنامه ريزي در پي ايجاد دگرگوني هايي در زمينهی فرهنگ ملي هستند، بايد نسبت به نكاتي حساسيت و دقت بيشتري نشان داد و از محدوديتهايي كه در اين زمينه وجود دارد، با خبر شد. البته پيشاپيش بايد اذعان كرد كه در اين فرصت كوتاه نميتوان به همهی ابعاد و جوانب محدوديتهاي برنامهريزي در حوزهی فرهنگ پرداخت و به ناچار برخي خطوط كلي مورد اشاره واقع خواهد و تفصيل آن را بايد به فرصت و مجال فراختري وعده داد. به نظر ميرسد كه پيش از ورود به موضوع اصلي بايد توافقي از نظر مفهومي بر روي واژگان اصلي موضوع مورد بحث بهعمل آيد. بدين معني كه منظور خود را از برنامهريزي و فرهنگ معلوم كرد و حوزهی مفهومي برنامهريزي فرهنگي را تدقيق نمود.
برنامهريزي به كوششي براي ايجاد تغيير آگاهانه در جريان تحول موضوع، مطابق درخواست و الگوي ذهني برنامهريز گفته ميشود.
فرهنگ يعني مجموعهی پيچيده اي از بينشها، احساسات، ارزشها، انديشهها، عقايد و رفتارهاي نسبتاً پايدار و بادوام در يك جامعه. اين مجموعهی پيچيده معمولاً در قالب آداب و رسوم، هنر، آموزش، زبان، ميراث فرهنگي و دين متجلي مي شود.
بر اساس دو تعريف فوق ميتوان چارچوب مفهومي برنامهريزي فرهنگي را معلوم كرد. بدين معني كه ميتوان گفت برنامهريزي فرهنگي تلاشي است براي تغيير آگاهانه در زمينهی بينش ها، احساسات ، ارزش ها، انديشهها، عقايد و سلوك نسبتاً پايدار و بادوام يك جامعه، مطابق درخواست و الگوي ذهني برنامهريز.
مراجعهی مجدد به تعريف برنامهريزي مؤيد اين امر است كه برنامهريزي در گوهر خود الگوي ذهن برنامهريز را دارد و اين بدان معناست كه برنامهريزي به دو نظريه امكان پذير نيست، به عبارت دقيقتر سياستها و خط مشيها شكل دستوري شده نظريهها هستند.
نظريه ميگويد : اگر الف آنگاه ب
برنامهريزي ميگويد: براي داشتن ب بايد الف را تحقق بخشيد.
از مجموع مطالبي كه گفته آمد مي توان به يك نتيجه زود هنگام دست يافت و آن عبارت است از اين كه برنامهريزي تنها يك فن و ابزار براي انجام تغييرات مورد نظر نيست، بلكه برنامهريزي الگويي كلي است كه به نحو روشمند تغييرات مورد نظر را صورت بندي ميكند. به بيان ديگر هر برنامهريزي حاوي ايدئولوژي و روشهاي اجرايي تحقق آن ايدئولوژي است.
پس بايد توجه داشت كه با برگزيدن هر نوع از نظام برنامهريزي پيشاپيش طرز تلقي نظاممندي را براي تحول فرهنگي پذيرفته ايم و به ناچار بايد لوازم آن را پذيرفت و براي نتايجش آمادگي داشت. موضوع مهم ديگري كه در بحث ما داراي جايگاه خاصي است، تعریف واژهی فرهنگ است. پرسش اساسي اين است كه آيا به راستي كليتي به نام فرهنگ وجود دارد؟
به عبارت روشن تر وقتي ميگوييم فرهنگ، آيا از يك واحد منسجم سخن میگوییم كه داراي وحدت و انسجام دروني است. يا اين كه اين نام اطلاق نوعي را گواهي ميدهد كه تحت آن ميتوان تعداد زيادي از آن نوع را نشان داد. به طور مقال وقتي براي گروهي از جانوران اسم اسب را بر ميگزينيم، قطعاً منظورمان يك واحد اسب نيست. بلكه مجموعه اي از جانوران است كه علي رغم خصوصيات متفاوت داراي ويژگي هايي هستند كه آن را از ساير جانوران جدا ميكند و در يك گروه قرار ميدهد. نام فرهنگ نيز مجموعهاي از خصوصيات ذهني و عيني بشر است كه آن را از ساير خصوصيات ذهني و عينياش متمايز ميكند والا در واقعيت خارج كليت تام و تمامي كه مشترك بين انسانها باشد وجود ندارد. ما در واقعيت خارج با مجموعههايي از فرهنگها روبرو هستيم و نه يك فرهنگ. البته گروههاي قومي و ملي تا حدود زيادي اشتراكات فرهنگي بيشتري در مقايسه با ساير گروههاي انساني دارند و جهان فرهنگي آنها با هم تقارن بيشتري دارد.
اينك با عنايت به تمهيداتي كه گفته آمد ميتوان به سراغ موضوع بحث يعني محدوديتهاي برنامهريزي فرهنگي رفت و خطوط كلي آن را باز نمود.
اولين محدوديتي كه برنامهريزي فرهنگي با آن روبروست، در نفس برنامهريزي نهفته است. گفته شد كه هر نظام بر نامهريزي مبتني بر يك ساختار ايدئولوژيك از مجموعه تغييرات مطلوب است. پس با گزينش نوع خاصي از برنامهريزي به تابعيت ايدئولوژي حاكم بر آن در ميآييم و به ناچار به لوازم و پيامدهايش متعهد خواهيم شد.
بهطور مثال چنانچه از ميان چهار نوع برنامهريزي تحليلي، واقع بينانه، راهبردي، دموكراتيك، يكي را برگزينيم خود را در چارچوبي قرار دادهايم كه مطابق آن بايد رفتار كنيم. برنامهريزي يك ابزار نيست كه بهطور دلخواه مورد استفاده قرار گيرد. هر نظام از برنامهريزي محدوديت هايي و قابليت هايي را بهطور همزمان به برنامهريز تقديم ميكند. همچنين نگاهي كه در ميان سه نوع راهبرد اصلي برنامهريزي فرهنگي يعني سنتي، توسعهاي و تكثر و حقوق فرهنگي يكي را انتخاب كنيم، نوع خاصي از تغييرات را در عرصهی فرهنگ تجويز كردهايم و نتايج غيرقابل ترديدي را بهبار نشاندهايم.
محدوديت ديگري كه برنامهريزي فرهنگي با آن روبروست به ساختمان فرهنگ راجع میشود. بدين معني كه فرهنگ مظروفي نيست كه بتوان آن را در هر ظرفي ريخت و به هر شكلي درآورد. فرهنگ از خود داراي موجوديتي است كه قابليت محدودي را براي پذيرش تغييرات دارد، بنابراين نوع و دامنهی تغييرات و زمانبندي پيش بيني شده براي آن، مسائل مهمي در فرآيند برنامهريزي به حساب ميآيند كه محدوديتهاي برنامهريزي در حوزهی فرهنگ را نيز معلوم ميكند. بهطور مثال چنانچه برنامهريزان بخواهند در زمينهی ارزشهاي مورد پذيرش جامعه مانند سن ازدواج دختران تغييري بهوجود آورند؛ بايد به نكاتي چند توجه داشته باشند: اول آنكه اين ارزش از چه منابعي ناشي شده است؟ دوم اينكه ارزش مذكور در چه لايهاي از ساختار ارزشي جامعه به لحاط سختي و استحكام قرار دارد؟ ديگر آنكه ايجاد تغيير در اين ارزش چه دامنهاي از تغييرات را الزامي ميكند و چهارم اينكه فرآيند مورد نظر طي چه زمانبندي مورد نظر بايد صورت پذيرد يا ميتواند صورت گيرد؟
از اين مثال ميتوان چنين نتيجه گرفت كه هرگونه تصوري كه فرهنگ را مانند ماده بيشكل و قابل شكپذيري بي قيد و شرطي بداند، عملاً در ورطهاي خواهد افتاد كه فرهنگ را پيكر بيجان و بلا ارادهاي در دستان هنرمند برنامه ريزان ميانگارد . مروري بر تجارب برنامهريزي فرهنگي در ايران پيش از انقلاب به خوبي نشان ميدهد كه اين طرز تلقي از فرهنگ تا چه حد فاجعه بار بوده است. بهطور مثال برنامهريزان فرهنگي در دورهی پهلوي اول با تكيه بر نهادهايي چون سازمان پرورش افكار تلاش فراواني براي ايجاد تغييرات فرهنگي بوجود آورند. از جمله كوششهاي سازمان يافته در زمينهی دگرگوني ارزشها، باورها و رفتارهاي عمومي صورت پذيرفت. حتي براي موفقيت آن از روشهاي تشويقي و تنبيهي متنوع و گستردهاي سود جست. به طور مثال به موضوع كشف حجاب در سال 1314 شمسي ميتوان اشاره كرد. اسناد و مدارك تاريخي گواهي ميدهد كه عليرغم همهی تمهيداتي كه بهكار گرفته شد، جز قشر محدودي عكسالعمل مردم چندان خوشايند نبود، بهطوري كه پس از شهريور 1320 كه اجبار حكومت در زمينهی كشف حجاب برداشته شد، گروههاي وسيعي از مردم به شرايط قبل برگشتند. نمونهاي ديگر از اين ناكامي را در بخشهاي ديگري از برنامهريزي فرهنگي در پنجاه سال اخير ميتوان نشان داد. ريشهی اصلي اين نوع از ناكارايي برنامهريزي را نه در نفس برنامهريزي يا روشهاي اجرايی كه در ناديده انگاشتن ساختار فرهنگ و محدوديتهاي تغيير پذيري آن ميبايست جستجو كرد.
موضوع ديگري كه محدوديت برنامهريزي فرهنگي را نشان ميدهد و امكان يك برنامه يكسان براي همهی اقشار و گروه هاي فرهنگي را زير سؤال ميبرد، وجود فرهنگهاي گوناگون در جوامع است. در جامعهاي مانند جامعهی ما اين امر در سطح ملي نيز داراي اهميت است؛ جامعهی ايراني از پاره هاي فرهنگي متنوعي تشكيل شده است كه برنامهريزي ملي فرهنگي را با محدوديت روبرو ميسازد . همچنان كه يكسانسازي فرهنگي در سطح بينالمللي رنگ باخته است. در سطح ملي نيز بايد در برنامهريزي ملي به اين مهم توجه داشت و از هر گونه ادغام و مستحيل كردن حوزه هاي فرهنگي در حوزهی فرهنگي مسلط دوري كرد و به اين محدوديت توجه كرد. اين امر ما را بر آن ميدارد كه برنامهريزي فرهنگي را بيش از آن كه در جهت تغيير محتواي فرهنگ ها به سمت فرهنگ خاصي معطوف داريم، سعي و كوشش خود را در زمينهی ايجاد زمينه و تسهيلات براي رشد و باروري ابعاد مختلف فرهنگ و حوزههاي متنوع فرهنگي به كار ببنديم.