شاید بتوان از سؤال «چه باید تدریس شود؟» به عنوان اساسی ترین سؤال همه نظامهای تعلیم و تربیت رسمی در طول تاریخ یاد کرد.سؤالی که پاسخ به آن، چالش انگیزترین مباحث تربیتی را تشکیل داده است.به نظر میرسد پاسخ این سؤال، پاسخی است بسیار دشوار و بسیار سهل؛ بسیار سهل، زیرا ایدهآلها و آرمانهای تربیتی، حداقل برای هر نظام آموزشی خاص شناخته شدهاند.مثلا در نظام آموزشی ما، ارزشهای دینی و اخلاقی، صفات نیک و پسندیده و کلام خداوند و اولیاء او بدون شک مورد تأیید و تأکید کلیه دست اندرکاران تعلیم و تربیت است، اما آنگاه که بخواهیم این ایدهآلها و آرمانها را «عملیاتی» کنیم و اهداف فراتر و رئوس محتوای مورد آموزش را مشخص نماییم، پاسخ به این سؤال «چه باید تدریس شود؟» بسیار دشوار خواهد شد.به عنوان مثال هیچ مسلمانی در ضرورت و مطلوبیت آموزش کلام خداوند شک نمینماید، ولی این که کدام یک از آیات قرآن، به دانشآموزان چه مقطعی و با چه جلوهها و تفسیرهایی آموزش داده شود، محل امعان نظر و تأمل است.
پاسخ به سؤال «چه چیزی باید تدریس شود؟»، به خصوص در آموزشهای دینی و اخلاقی، بسیار مشکلتر است؛ چرا که معارف اسلام به اقیانوسی بیانتها میماند که درعین آن که به هم متصل است، جریانها و بخشهای مختلف آن بسیار متنوع است و هر سویش به دارویی میماند که میتواند شفا بخش بیمارانی خاص باشد.هر بخش از این اقیانوس بیکران به عنوان محتوای آموزش دینی- اخلاقی انتخاب شود، طبعا به معنای حذف بخش دیگری خواهد بود و چه بسا اثر درمانی بخش حذف شده، با توجه به شرایط مخاطبان، بیشتر از بخشی باشد که انتخاب شده است.
مقاله پیوست کنکاشی است در این موضوع به قلم جناب آقای تقی بی نقی که در نشریه تربیت اسلامی د رپائیز 1379 منتشر شده است که امید واریم مورد استفاده برنامه ریزان آموزشی در حوزه تربیت دینی قرار گیرد.