ای مَدنی برقع و مکّی نقاب
سایه نشین چند بود آفتاب
منتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد به فریاد رس
تا تو ز ما روی نهان کرده ای
خون به دل پیر و جوان کرده ای
ما که نداریم به غیر از تو کس
ای ز تو فریاد به فریاد رس
ما همه جسمیم و بیا جان تو باش
ما همه موریم سلیمان تو باش
سکّه تو زن تا اسرا کم زنند
خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند